شمارهٔ ۳۸۰
آتشی عشق زد به خرمن منکه دل وجان بسوخت درتن من
خون دل بسکه ریختم از چشملاله زاری شده است دامن من
غم عالم گرفته جا گوئیدردل همچو چشم سوزن من
نیست اندیشه ام ز تیر قضاشود از زلف یار جوشن من
بگذرم از بهشت وحور وقصورگر به کویش دهند مسکن من
بار یار است ویار اغیار استدوست با دشمن است ودشمن من
خط به گرد رخش امید آوخکه خزان برد ره به گلشن من
زلف را حلقه حلقه چون زنجیرکرده گویا برای گردن من
برد دل از کف بلند اقبالآن ستم پیشه ترک رهزن من