شمارهٔ ۳۷۶
خرم آن دم که نشنید بت من در بر منشاد بی او نشوداین دل غم پرور من
زلف دلدار مرا خاصیت پر هماستپادشاهی کنم ار سایه زند بر سر من
ای صبا حال دلم را بر دلدار بگویجز توکس راه ندارد چو بر دلبر من
زآتش عشق تو ز آنروی چنین سوخته امکاورد باد مگر سوی توخاکستر من
نیست یک تن که ز جور تواش آگاهی نیستکه دهد شرح لب خشک ودو چشم تر من
از غم مورخط وطره چون عقرب توشده چون خانه زنبور دل اندر بر من
رقم از بس که زدم وصف گل روی توراطعنه بر گلشن فردوس زند دفتر من
بس که از مرحمت دوست بلنداقبالمنه عجب سر نهد ار چرخ به خاک در من