گنج

شمارهٔ ۳۷۵

۸ بیت
بیدار شد ز خواب بخت به خواب منطالع چوشد به صبح آن آفتاب من
مستم چوچشم دوست مستی چنین نکوستزانگور تاک نیست اما شراب من
از چشم پرخمار خوابم ربوده یارترسد مگر شبی آید به خواب من
خون شد دلم ز غم نیمیش بیش و کمخون شد شراب او باقی کباب من
ز آن دلبر چگل گر خونبهای دلخواهم چه می دهد فردا جواب من
کن هر چه می کنی جور ار چه می کنیبا تو حساب تو است با من حساب من
وصف عذار دوست از بسکه اندر اوستخوشتر ز گلستان آمد کتاب من
شد هر که در جهان اقبال او بلنداز فیض عشق یار شد انتخاب من