گنج

شمارهٔ ۳۷۴

۸ بیت
فراق یار چه دانی چه می کندبا منبه جان من زند آتش بر آتشم دامن
چنان شود که نماند دگر نم اندر یمز سوز دل کشم آهی اگر به دریا من
چنان وود مرا پر نموده عشق از دوستکه خودبه حیرتم از اینکه من توام یا من
تو دستگیری افتادگان چه فرمائیچه باک از غم عشقت گر افتم ازپا من
گناه بخش وخطا پوش نیست الا توچه غم ندارد اگر کس گناه الا من
تو راندیده شدم عاشق تو ازدل وجانبیا ودور کن از رخ نقاب را تامن
شوم ز حسن رخت مات چون شه شطرنجز عشق در شط رنج ومحن کنم مأمن
نصیحتت کنم ای دل شوی بلنداقبالبه عشق دوست اگر همرهی کنی با من