شمارهٔ ۳۷
اسیر بند تو در روزگار آزاد استنصیب هر که شود نعمت خداداداست
دلم نمی شود اندر فراق تو غمگینکه در فراق هم از یادوصل توشاد است
به خاک کشور عشق تو تا نهادم پانصیحت همه عالم به گوش من باد است
به باغ جانکنم جز به سایه شمشادچرا که قامت دلدار من چو شمشاد است
من آدمی نشنیدم به آن لطافت وحسنز ما بری است دلیل اینکه او پریزاد است
دلا به نیک وبد روزگار صابر باشنصیحی است نکو کز پدر مرا یاد است
ز عهد سست بتان غم مخور بلند اقبالکه دهر وهر چه در اوهست سست بنیاد است