شمارهٔ ۳۶۳
نیست غم پروانه را از سوختنبایداز اوعلم عشق آموختن
خواهی ار روشندلی مانند شمعآتشی باید به جان افروختن
ریخت چشمم در دلم خون هر چه بودز آن تلف آمد وز این اندوختن
جامه صبرم که شددر هجر چاکجز ز دست وصل نایددوختن
خویش را پروانه کن پروا نکنای بلند اقبال اندرسوختن