گنج

شمارهٔ ۳۶۴

۷ بیت
پیش شمع عارضش پروانه می باید شدنسوختن را ز آتشش مردانه می بایدشدن
خال جانان دانه است و زلف او دام بلامبتلای دام از آن دانه می باید شدن
در نظر آیدچوزنجیری مرا گیسوی دوستهستی ار عاقل دلا دیوانه می باید شدن
تا مگر راهی به زلف آن صنم پیدا کنیملاجرم دلریش تر از شانه می بایدشدن
بعد مردن چون زخاک ما کندگل کوزه گرتا نهیمش لب به لب پیمانه می بایدشدن
باده درجام وقدح ما راکفایت کی دهدبر سر خم جانب میخانه می باید شدن
چون بلنداقبال تا تعمیر را قابل شویماز دل و جان سر به سر ویرانه می باید شدن