شمارهٔ ۳۵۹
دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویممن بدوگویم بیا تا زاینجهان بیرون رویم
هر دوحیرانیم وسرگران به کارخویشتنراه دور و پای لنگ وتوشه ای نه چون رویم
نیست چون پائی به زانو ره رویم وخون دلقوت جان سازیم وزاینجا با دل پرخون رویم
بوی لیلی برمشام ما نیامد ز این دیارتا به هر جائی که لیلی هست چون مجنون رویم
اهل میخانه همه گویند گلگون چهره اندما هم آنجا ز اشک خونین با رخ گلگون رویم
بر دردولت سرای یار اگر ندهند بارصد دلیل آریم ودر پیشش به صدافسون رویم
چون بلند اقبال داردعزم کوی آن صنمخیز ای دل تاکه ما هم همرهش اکنون رویم