شمارهٔ ۳۵۸
کسی نشدخبر از حال ما که ما چونیمخبرشدند همین قدر را که دلخونیم
ز شور شکر شیرین لبی چوفرهادیمز عشق طلعت لیلی رخی چومجنونیم
اگر چه زرد رخانیم از غم دلداربه صدرمیکده بنگر که چهر گلگونیم
ز شورعشق ندانیم پای را از سربه حکمت ار چه معلم تر از فلاطونیم
مبین که خرقه ما رفته رهن باده نابز سیم اشک وزر چهره گنج قارونیم
مبین که بی خبرانیم این چنین از خودکه آگه از همه اوضاع ربع مسکونیم
به مهر یار سرشتند عنصر ما رابیا زحق مگذر بین که طرفه معجونیم
به عشق طلعت دلبر هر آن چه وصف کنیمکه ما چنین وچنانیم صد ره افزونیم
به نطق شکر وشهدیم چون بلنداقبالبه کام اگر چه بسی تلخ تر ز افیونیم