شمارهٔ ۳۵۱
در تصور ما که ما بینای روی دوستیمدوست پیش ما وما درجستجوی دوستیم
از پریشان حالی است این حالت ونبود شگفتو این چنین آشفته دل وآشفته موی دوستیم
برمشام ما نگردد بوی گلها کارگرزآنکه دایم در زکام از عطر بوی دوستیم
دوست چون خورشید رخشان است وما حربا صفترو به هر سو کونماید روبه سوی دوستیم
ترک دل کردیم وترک جان وترک آرزوزآنکه هر گام وهرره کامجوی دوستیم
گر چمن زنگاری از باران شود چون خط یارما چنین سرسبز وخرم زآب جوی دوستیم
صبح وظهر ومغربی زاهد کند ذکری وماسال وماه وروز و شب درگفتگوی دوستیم
زآتش دوزخ حکایت کم کن ای واعظ که ماعمر را پرورده سوزندخوی دوستیم
چون گدا برمال وهمچون تشنه بر آب زلالدر خیال یار واندر آرزوی دوستیم
باده ای ساقی مکن درجام بهر ما که مامست وبیخوداز می خم وسبوی دوستیم
چون بلنداقبال برافلاکشد هیهای مابسکه روز وشب همی درهای وهوی دوستیم