گنج

شمارهٔ ۳۵

۱۴ بیت
با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت استدرخدمتت به سیر وتماشا چه حاجت است
خود با خیال روی تومشغول صحبتمگلزار و صوت بلبل شیدا چه حاجت است
از لعل روح بخش توگشتیم زنده دلدل را به معجزات مسیحا چه حاجت است
مست ار کسی به یک دو سه مینای می شوداو را به هفت گنبد مینا چه حاجت است
مستی چنین خوش است که بی می کند کسیمستم زچشم مست تو صهبا چه حاجت است
فرمان ز شه رسید که ما فاش می خوریماز شیخ وشحنه خواهش امضا چه حاجت است
خود آگهی ز حال دل وآرزوی دلبر درگه تو عرض تقاضا چه حاجت است
وامق اگر شوم همه عاشق شوم تو رابنمایی ار عذار به عذرا چه حاجت است
صنعان اگر شوم همه مقصود من توئیورنه مرا به آن بت ترسا چه حاجت است
او هست وهیچ نیست جز او هرچه هست از اوستزاهد تو را ز لا وز الا چه حاجت است
ز ایمان وکفر بگذر ودلبر پرست شورفتن به کعبه یا به کلیسا چه حاجت است
تو عندلیب گلشن جانی نه بوم شومماندن در این خرابه دنیا چه حاجت است
از خاک وخشت بستر وبالین نهاده اندبر فرش های اطلس ودیبا چه حاجت است
شعر بلند اقبال ار آیدت به دستدیگر تورا به گوهر دریا چه حاجت است