شمارهٔ ۳۴
بی رخ وزلف تو روز ما سیه تر از شب استیار ما وهمدم ما روز و شب درد وتب است
کرده شب ها خواب بر همسایگان ما حرامبس که در هجرت دلم در ذکر یا رب یا رب است
کی منجم در زمین دارد خبر از آسماناز رخ وزلف تو می گوید قمر در عقرب است
کاروان شکر از هندوستان نامد به فارساینکه ارزان وفراوان گشته شکر ز آن لب است
گشته اشک دیده ما زینت رخسار ماآسمان را هم که بینی زینتش از کوکب است
زآن بلند اقبال گشتم در میان عاشقانکز توام در آستانت پاسبانی منصب است