شمارهٔ ۳۳
نگفتم دل مکن اینقدر غارتکه ترسم آخر افتی در مرارت
شه آگه گشته و داده است فرمانبه گیر و دار هر کس کرده غارت
دل ما راچرا ویرانه کردینمی بودت اگر عزم عمارت
لب لعل تو از بس هست شیرینخیالش در مزاج آرد حرارت
همی بینم به روی دوشت افتدچرا دارد چنین زلفت جسارت
بشارت می دهم خود جان ودل رابه قتلم گر بفرمایی اشارت
ندارد عشق و زاهد گشته عابدچه حاصل از نماز بی طهارت
بهای بوسه ات دادم دل وجاننکرده بهتر از این کس تجارت
بلند اقبال گردیدم هماندمکه از وصل تو دادنم بشارت