گنج

شمارهٔ ۳۴۸

۹ بیت
دین ودل درعشق یار از گفتگوئی داده ایمقوت روح وقوت جان را ز بوئی داده ایم
عاقلان دیوانه می خوانندما ز آنکه مادل به دست دلبر زنجیر موئی داده ایم
خاک ما را آتش سودای او بر باد دادنه همی اندر هوایش آبروئی داده ایم
حال دل ازما چه می جوئی که در میدان عشقدل به چوگان سر زلفش چوگوئی داده ایم
بالله از دوزخ اگر اندیشه ای داریم مازآنکه دل را خو به ترک تندخوئی داده ایم
تاابد سبز است وخرم نونهال بخت ماچونکه جای او را کنار آب جوئی داده ایم
ما دراین میخانه می خواهیم از پیر مغانکی کجا دل بر خمی یا بر سبوئی داده ایم
برمچین زاهد ز ما دامن چوبر ما بگذریما به دریا خویشتن را شستشوئی داده ایم
گفتم او را کی مرا کردی بلنداقبال گفتاز دلت آنم که ترک آرزوئی داده ایم