شمارهٔ ۳۳۳
ز آب چشم از بسکه روز و شب زمین را تر کنممشت خاکی دست ندهد کز غمت بر سر کنم
کاسه چشم است وافغان دل وخون جگربی تو گر مطرب طلب یا باده در ساغر کنم
گشته ام درانتظار از بس ز وصلت ناامیدکافرم گر چون دل آئی در برم باور کنم
خون شودبی شک چو اول روز کاندر نافه بودوصف زلفت را اگر در پیش مشک تر کنم
از سیاهی چون محک زلفت چو آید در نظرتا بدوسایم رخی رخ را به زردی زرکنم
شعر من آشفته دیوانم پریشان شد زبسشرح مشکین طره ات را ثبت دردفتر کنم
پیش سرو قامتت نه نامی از طوبی برمبا می لعل لبت نه یادی از کوثر کنم
آسمان را رشکها از دامنم باشد به دلدامنم را شب ز اشک از بسکه پراختر کنم
زهره اندر چرخ با یاران خود می گفت دوشاز بلنداقبال کوشعری که تا از برکنم