شمارهٔ ۳۳۲
گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنمگفتمش ویرانه ام گفتا که تعمیرت کنم
گفتم ازعشق توچون زلف توپرچین شد رخمگفت درعهدجوانی خواستم پیرت کنم
گفتمش تا چندباشم تشنه دیدار توگفت زآب کوثر لب غم مخور سیرت کنم
گفتم ازخیل سگان درگهت خواهم شومگفت اگرگردی سگ این آستان شیرت کنم
گفتمش داری ز مژگان تیر وا ز ابروکمانگفت هستم درخیال اینکه نخجیرت کنم
گفتم اندر پای تو خواهم کهتا میرم ز عشقگفت تا میری در اقلیم بقا میرت کنم
چون بلنداقبال گفتم هر زمانم حالتی استگفت میخواهم که تا آگه زتقدیرت کنم