شمارهٔ ۳۲۸
از فراقت نه چنان تنگ دلمکه توان گفت چه سان تنگ دلم
به چه سان تنگ بود دیده مورتنگ گردیده چنان تنگ دلم
گر به محشر ببرندم به بهشتبی تو درقصر جنان تنگ دلم
با همه تنگ دلی کوه غمیجای بگرفته در آن تنگ دلم
هر کسی تنگدل است از جهتیمن از آن تنگ دهان تنگ دلم
شکوه ها از غم هجران میگفتداشت گر نطق وبیان تنگ دلم
اگرم نام بلندا قبال استاز چه این سان به جهان تنگ دلم
نیست ای دل چوتو صاحب نظری درعالمکه جز از دوست نبینی دگری درعالم
پی کاری مروار اهل دلی عاشق شوکه به از عشق نباشد هنری درعالم
بت به بتخانه بسی هست ولی نیست چوتوآهنین دل صنم سیم بری در عالم
دل سخت تو نشدنرم ونشد گرم به مانیست آه دل ما را اثری در عالم
درجان پرتوحسنت چو تجلی فرمودبه جز از عشق نباشدخبری در عالم
دیده ام بس سحر وشام ندیدم گاهیچون رخ وزلف تو شام وسحری در عالم
همچوقند لبت ای شوخ نداردهرگزشهدوشیرینی و لذت شکری درعالم
به جز از سروقد و طلعت همچون قمرتبرسر سرو ندیدم قمری درعالم
همچوگیسوی خم اندر خم مشک افشانتسر زد از نافه کجا مشک تری درعالم
می توان گفت نکوبخت وبلنداقبالمدهد ار نخل امیدم ثمری درعالم