شمارهٔ ۳۲۷
خیال رویتوبیرون نمی رودزدلمبلی به عشق تو آمیخته است آب وگلم
اگر که رشته عمر مرا ز هم گسلیگمان مدار که پیوند دوستی گسلم
غیاب روی تو بامن چه می تواند کردکه درحضور تو گوئی نشسته متصلم
بهای بوسه زمن جان ودل چه می طلبینه جان ز عشق تو دارم نه دل مکن خجلم
مرا کسالت پیری ز پا نیفکنده استز درد عشق توپیمان گسل چنین کسلم
دهدچوشعر توشعرم همه پریشانیز بس چوزلف تو آشفته گشته است دلم
اگر چه گشته ام از عاشقی بلنداقبالگرم نه لطف توشامل شود به حال ولم