گنج

شمارهٔ ۳۲۶

۷ بیت
خیمه زدسلطان عشق اندر دلمکار بس گردیده مشکل بر دلم
گشت خون وز دیده ام آمد بروناز غم شوخی پری پیکر دلم
آرمش با ریشه از پیکر به درجز توخواهد گر کس دیگ ردلم
بندی ازگیسو بنه بر پای اوتاجنون را در کند از سر دلم
بر ندارد دست از ابروی دوستگر به خون غلطد از آن خنجر دلم
زاهدا کفر چه وایمان چهمن اسیر آن بت کافر دلم
در برم دل چون بلنداقبال نیستزآنکه باشد دربر دلبر دلم