گنج

شمارهٔ ۳۱۹

۱۲ بیت
من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرمآبرو بردم زعشق ای خاک عالم بر سرم
آن سمندر بود کاندر آتش سوزان بسوختمن ندارم تاب این کز پیش آتش بگذرم
یاد دارم اینکه با شمعی شبی پروانه گفتعاشقم بر روی تو نبود غم ار سوزد پرم
شمع با پروانه گفت از عشقم ار سوزی تو پرمن ز عشق انگبین می‌سوزد از پا تا سرم
عشق را با دوست چون بینم که باشد متفقدوست را بینم به چشم سر چو برخود بنگرم
عشقِ دلبر نیست امروزی که من دارم به دلپرورش می‌داد با شیرین به پستان مادرم
هستم از عشق رخ جانان بلند اقبال لیکپست تر از خاک ره، وز ذره پیشش کمترم
وصلت امشب کرده روزی کرکرمده ز لب یک بوسه داری گر کرم
رخ نمی تابم از او حربا صفتآفتاب عارضت را کرگرم
آهوی چشم تو باشد شیر گیرنی عجب از او کند گر گرگ رم
نشنوم تا پند ناصح را ز عشقشکر گویم کرده گر کرک کرم
چون بلند اقبال اقبالم بلندگردد از لعلت دهی بوسی گرم