شمارهٔ ۳۱۸
من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارمباشد از کج گردی چرخ این پریشانی که دارم
چارسوی وشش جهت را هفتخوان کرده است بر منکرده پنداری گمان روئینه تن اسفندیارم
نیستم اشتر ولی دارم گران باری چو اشتربارها با من کشد تا می دد یک مشت خارم
چرخ گویا دردل از من کینه دیرینه داردور نه روز وشب چرا خواهدچنین زار و فکارم
آنچنانم تلخکام از گردش گردنده گردونکز کف شیرین شکر تلخی دهدچون کوکنارم
از غم روی نگاری شد کنارم لاله زاریبسکه خون لد همی از دیده ریزد بر کنارم
می کنم دیوانگی تا کس به من الفت نگیردباز طفلان راخبر سازد نماید سنگ سارم
من ندانم بعد مردن فارغم از دست گردونیا که باز از جور او آشفته خاطر درمزارم
بر مرادم گر فلک می کرد گردش چندروزیچون بلنداقبال می گردید روزی وصل یارم