شمارهٔ ۳۱۷
نه من به عشق تو امروز خسته وزارمکه کرده اندبه روز ازل گرفتارم
بگفتم از پی خوبان دلا مروگفتاگمانم اینکه یقین کرده ای که مختارم
مگر به دست من است اختیار من بگذارکه تا بسوزم و سازم کنی چه آزارم
به دست هیچ کسی اختیار کاری نیستتوگرخبر نیی از کار من خبر دارم
به گردن است مرا رشته ای ز طره دوستبه هر طرف که کشد می روم چو ناچارم
گهی مرا به یمین می بردگهی به یسارگهی عزیز نماید گهی کند خوارم
کسی که آمده اقبال اوبلند از عشقچرا خبر نبود از من و ز اسرارم