شمارهٔ ۳۱۶
تعالی الله زجانانی که دارمز جانان است این جانی که دارم
به سیر سرو بستانم چه حاجتاز این سرو خرامانی که دارم
به نور ماه وخورشیدم چه خواهشاز این شمع شبستانی که دارم
از آن ترسم که شهری را برد سیلاز این چشمان گریانی که دارم
عجب نی گر بسوزد خشک وتر رازهجرت آه سوزانی که دارم
به من گفتی که چون بخت توآمدمن این برگشته مژگانی که دارم
بلند اقبال هم گوید ز زلفتبود حال پریشانی که دارم