گنج

شمارهٔ ۳۱

۸ بیت
می دهی درد سرم چند ای طبیبدرد ما را ، چاره باید ازحبیب
دستم از دامان وصلش کوته استای خدا یا وصل یا مرگ رقیب
روز و شب نالم ز عشق روی اوچون به گلشن در بهاران عندلیب
نی عجب چشمش گر از من برد دلچشمِ مستِ او ، بوَد عابد فریب
حیف کو دور از لب ودندان ماستگو که به باشد زنخدانش ز سیب
یک نگه کرد و ز من ، شش چیز برددین و دل ، تاب و توان ، صبر و شکیب
می سزد از پی فراقش را وصالچون فرازی دارد از پی هر نشیب
همچو من نبود بلنداقبال کسگر وصال او مرا گردد نصیب