شمارهٔ ۳۰۳
دست درحلقه آن زلف پریشان کردمهر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم
گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بودپنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم
دامن من به مثل کان بدخشان گردیدبسکه خون جگر از دیده به دامان کردم
دست من خسته شد از بس به گریبان زد چاکیادهرگه که از آنچاک گریبان کردم
همه گفتند که درد تو ندارد درماندرد خود را ز لب لعل تودرمان کردم
گشته ثابت به حکیمان که بود جوهر فرددر وجودش ز دهان توچو برهان کردم
قدسیان نام نهادند بلنداقبالمدر ره عشق تو تا ترک دل و جان کردم