گنج

شمارهٔ ۳۰۴

۷ بیت
دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدممست بودم پنجه در چنگ پلنگی می زدم
می زدم بر سینه گاهی خنجر از ابروی اوگاهی از مژگان وی بر دل خدنگی می زدم
دیدم آن سیمین بدن دل سخت تر دارد ز سنگمن هم از حسرت همی بر سینه سنگی می زدم
من در اول گر زکار عشق بودم باخبرکی دم اندر پیش خلق از نام و ننگی می زدم
در اطاعت گر اشارت می شد ازجانان به منیونس آسا گام در کام نهنگی می زدم
من همان رستم دلی هستم که دیدی بارهاخویش را در جنگ بر پور پشنگی می زدم
دوش مانند بلند اقبال بی دل تا به صبحهی به سر از دست ترک شوخ وشنگی می زدم