گنج

شمارهٔ ۳۰۱

۷ بیت
لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتمکه ازاوچهرمن شد کهربا گون اشک یاقوتم
تو از گیسو اگر مانی به برج عقرب ومیزانمراهم منزل است از اشک چشمان دلو وخود حوتم
شوم زنده کفن درم ز جا خیزم پس از مردنکسی ذکر ار کند نام تورا در پیش تابوتم
ز غم سوزم چنان کز من نماندهیچ خاکسترکه پیش آتش رویت به حراقی چو باروتم
نکردم درجوانی چارده درددل خود راچه بر میآید از دستم که اکنون پیر فرتوتم
به دل گفتم که پیدا نیستی هستی کجا گفتاکه درچاه زنخدانش معلق همچو هاروتم
بلند اقبال را گفتم که چونی از غمش گفتاکه در دریای اشک دیده جا گردیده چون حوتم