گنج

شمارهٔ ۲۹۸

۷ بیت
من نه مستم از شراب از چشم یار مستماز نگاهی کرده است آن دلبر عیار مستم
شاه وشیخ وشحنه شهر آگهند از مستی منمن به بزم شاه وهم درکوچه وبازار مستم
گرحریفان جمله مستنداز شراب می فروشانمن ز صهبائی که خود پرورده آن دلدار مستم
نهی فرموه است شاه از مستی وآزار مردممن اگر مستم ولی بنگر که بی آزار مستم
من نه کورم پای تا سر چشم وچشم پر زنورمگر به رفتن دست دارم بر در ودیوار مستم
مطربا نی زن دمی شاید برم از دل غمی راساقیا می ده کمی زیرا که من بسیار مستم
چشم مست او ربود از دست هوش ودانشم راچون بلند اقبال اگر گویم چنین اشعار مستم