گنج

شمارهٔ ۲۹۷

۷ بیت
همه از باده من از گردش چشمت مستمحاجتم نیست به می جام بگیر از دستم
دل ز مهر چوتوماهی نتوان کردرهادر خم زلف توماهی صف اندر شستم
تا که هستم به جهان عشق تودارم در دلنیستم پیش وجود تو چه گفتم هستم
گوئی انر پی خوبان جهان چندرویبه خدا در شکن طره تو پا بستم
دل ما را چو سرزلف به عارض مشکننه تو گفتی که من آن عهد وفا نشکستم
گفتی از رویادب دررهم از جا برخیزخبرت نیست که من از سر جان برجستم
گرچه ازدولت عشق توبلنداقبالمپیش پایت بنگر بین که چو خاک پستم