شمارهٔ ۲۹۶
برآنند خلقی که من می پرستمنه از می من از چشم مست تو مستم
تو آن عهدو پیمان خود را شکستیمن آن عهدخودرا کجا کی شکستم
نه هرکس دهدباده من باده نوشمتوگر می فروشی کنی می پرستم
برم رونق از مشک تاتار وتبتاگر تاری از زلفت افتد به دستم
نه عشقم به روی تو امروزی استیکه عاشق به رویت ز روز الستم
توگفتی گشایم در دیگری رابه روی تو هر گه دری را ببستم
بلند است اقبال آن کس که گویدبه پیش ره دوست چون خاک پستم