شمارهٔ ۲۹۲
از غم عشق تو رسوای جهان گردیده امبی دل و آشفته وآتش به جان گردیده ام
نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفرفارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام
نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفرفارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام
دامنم از بسکه پر اختر شده است از اشک چشممی سزد دعوی نمایم آسمان گردیده ام
در برم دل خون نشد یکبارگی از عشق توز این تکاهل از دل خود بدگمان گردیده ام
چون شود روی گلستان چون رسد فصل خزانمن هم از درد فراقت آن چنان گردیده ام
صبح کردم شام هجرت را به امید وصالدرغمت روئین تن وصاحبقران گردیده ام
چون بلند اقبال اندر نظم ونثر از عشق توشور شهر وفتنه آخر زمان گردیده ام