شمارهٔ ۲۹
روشن چراغ کس نکند پیش آفتابای آفتاب پیش رخ ماه من متاب
گفتار نگار من که به خواب آیمت شبیآخر شبی چوبخت من ای چشم من بخواب
چشمم چو لاله گشته فشاند ز بسکه اشکنگرفته کس ز لاله چو من تاکنون گلاب
زاهد مبند تهمت مستی ز می به منمن مست چشم مست نگارم نه از شراب
چون پیچ وتاب زلف توبینم گمان کنمماری است زخمدار که باشد به پیچ وتاب
ویرانه شو که قابل تعمیر می شویآباد کی شوی نشوی ای دل ار خراب
تا چندمحو نحو وکنی عمر صرف صرفبرخیز ای مدرس وبرهم بنه کتاب
اقبال هر کسی شده است از رهی بلنداقبال من بلند شد از عشق بوتراب
ندارم سیری از آن لعل سیرابکه مستسقی ندارد سیری از آب
لبت سودای ما را کرده افزونکه گوید رفع سودا کرده عناب
دلم طاقت به دیدارت نیاردکه کتان را نباشد تاب مهتاب
به پهلو بی توگوئی خار دارمکنم گر بستر وبالین ز سنجاب
بلند اقبال کن صبر از غم هجرکه آخر غوره می گردد می ناب