شمارهٔ ۲۸
ماه من را هر که بیند گوید این است آفتابدر فلک هم خود همی گویدچنین است آفتاب
گرمنجم گفت بر چرخ برین است آفتابمن بر این هستم که طالع بر زمین است آفتاب
خود گرفتم آفتاب از روشنی چون روی توستکی به چهرش طره پرپیچ وچین است آفتاب
حاش لله نیست او را نسبتی با روی دوستعکسی از رخسار یار نازنین است آفتاب
آفتاب اشیاء عالم را مربی شد ولیپیش توپیوسته ذکرش نستعین است آفتاب
سروناز از رشک قدت پا به گل اندر چمندر غمت آسیمه سر صبح و پسین است آفتاب
آتش آسا ز آتش دل بر تل خاکستریز آتشین چهر توخاکستر نشین است آفتاب
تیر مژگان وکمان ابرو زره مو همچوتویا پی تاراج دل کی در کمین است آفتاب
تا خبر شد ز اینکه در دل جای دادم مهر توهمچو مریخ و زحل بامن به کین است آفتاب
گاهگاهی با بلند اقبال هم شوهمنشینزآنکه گاهی با عطارد هم قرین است آفتاب