شمارهٔ ۲۸۳
شب فراق تو بیرون نمی روم زخیالخیال روی توام کرده است همچو هلال
به وصل تو مشتاقم آن چنان ای دوستکه تشنگان وگدایان به سیم وآب زلال
مرا به عمر اگر حظ بود بود زآن خطمرا به زندگی ار حال هست از آن خال
نظر در آئینه کن تا مثال خود بینیچنان مدان که تو را نیست درزمانه مثال
زچشم می مفروش این قدر نیی خماربه پشت مشک مکش این همه نیی حمال
بود به چهر تو آثار جلوه مهدیبود دو چشم تو آشوب و فتنه دجال
نه در فراق تو ماند قرار در دل مننه باددرخم چنبر نه آب در غربال
چرا ز هجر خود این قدر می کنی خوارماگر زلطف مرا خوانده ای بلند اقبال
به عهدمعتمد الدوله نیست اندر فارسبه غیر زلف تو ومن کسی پریشان حال