شمارهٔ ۲۸۰
گفتم که عاشقم من وز این گفته ام خجلزیرا که عاشقی نبود کار آب وگل
عاشق تنی بود که نه دل خواهدو نه جانعاشق کسی بود که نه جان دارد ونه دل
ای ترک مه جبین من ای لعبت ختاوی شوخ نازنین من ای دلبر چگل
باشد مرا ز عشق توداغی به دل دگرداغی به روی داغ من ازهجر خودمهل
گر درجفای ما شده رای تو مستبدما نیز در وفای توهستیم مستقل
دوری مرا زتوبه مثال دومصرع استکر هم اگر جدا شده هستند متصل
درعاشقی بلند شد اقبال من بلییهدیه من یشاء ومن شانه یضل