گنج

شمارهٔ ۲۷۵

۸ بیت
گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باکگفتم از زلف تو آشفته ترم گفت چه باک
گفتم آن دل که ز دستم به اسیری بردیروزگاری است کز او بی خبرم گفت چه باک
گفتمش دل زغمت خون شدو پیوسته همیریخت بر چهره ام از چشم ترم گفت چه باک
گفتم ای مه تو ز بس جابری ومن صابردر برتیر ملامت سپرم گفت چه باک
گفتم از شوخ شکر لب ز فراقت به مذاقتلخ تر گشته ز حنظل شکرم گفت چه باک
گفتم افتاده ز بیدادتو درکنج قفسهمچو آن طایر بشکسته پرم گفت چه باک
گفتمش در شب هجران تو از آتش غمسوخت چون شمع ز پا تا به سرم گفت چه باک
گفتم از عشق تو هر چند بلند اقبالمبی دل وخون جگر و در به درم گفت چه باک