شمارهٔ ۲۷۴
الامان از عشق و از آزار عشقسوختم سر تا بهپا از نار عشق
شددلم خون وز چشمم شد برونآفرین برعشق و بر کردار عشق
رگ زند لیلی ز مجنون خون رودعقل حیران گشته اندر کار عشق
نیست جز مردن دوای درداوهرکه در عالم شود بیمار عشق
عقل را تنبیه می باید نمودلیکن ازتنبیهش آید عار عشق
عشق ما داد اشتهار از حسن اوحسن او شد گرمی بازار عشق
دل زمن خواهد همی منصور وارپرده بردارد ز سر بردار عشق
نیش عشقم بهتر است از نوش عقلاز گل عقل است خوشتر خار عشق
چون بلنداقبال گردد بت پرستهرکه بر دوش افکند زنار عشق