شمارهٔ ۲۶۹
بر سر ما آن نگار آورده کاری از فراقکآتش دوزخ بود بی شک شراری از فراق
هوشم ازسر تابم از دل جانم ازتن رفته استرفته در پیراهنم گوئی که ماری از فراق
اینکه می بینی قدم خم گشته چون ابروی دوستنیست از پیری که هستم زیر باری از فراق
از برم تا رفت دلبر اشک چشمم می روداز کنارم رودها از هر کناری از فراق
دود آهم گر ز گردون بگذرد نبودعجبکآتشی دارم به جان و دل ز یاری از فراق
وصل وی بامی مگر شوید غبارش را زرخبر رخ هر دل که بیشیند غباری از فراق
جز بلند اقبال کوهست از تو بی آرام ترهمچو توای دل ندیدم بی قراری از فراق