گنج

شمارهٔ ۲۷۰

۹ بیت
فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراقخدا به داد دل من دهد سزای فراق
روای طبیب مده درد سر مرا وبه خویشکه غیر مرگ نباشد دگر دوای فراق
فراق را نمک ما دودیده کور کندکه تا یکی کشد از هر طرف عصای فراق
اگر فراق بمیرد ز دیده خون باریممن از برای دل خود دل از برای فراق
بقای هیچ کسی نیست در فنای کسیولی بقای دل ما است در فنای فراق
نوای نی عجب امشب به گوش جانسوز استمگر که نائی ما می زند نوای فراق
فراق یار چو آید ز پیش یار سزدکه درز اشک نمایم نثار پای فراق
قلم بسوخت چوانگشت اندر انگشتمچوخواستم بنویسم زماجرای فراق
مدام ذکر دلش این بود بلنداقبالکه دور ساز خدایا زما قضای فراق