شمارهٔ ۲۶
جز رخ یار آتشی سوزنده باشد کی در آبماهیان را کرد بریان عکس روی وی درآب
در دل وچشم من از یاد میان وقد اوکرده موئی جا در آتش رسته گوئی نی در آب
در دهانم آب شد لعل لب دلبر بلیآب می گردد چکد گر قطره ای از می در آب
جان سپارم یکدم ار اشک از سر من نگذردهمچو آن ماهی که دارد خویشتن را هِی در آب
بر شتر ای ساربان، یار مرا محمل مبندورنه اشکم ناقه ات را می کند تا پی در آب
از دوچشمم گر بریزد اشک چون طوفان نوحعالم و آدم همه گردند یکسر طِی در آب
جز بلنداقبال کز غم سوزد ودراشک چشمجای دارد ، جای می گیرد سمندر کِی در آب ؟