گنج

شمارهٔ ۲۵۷

۹ بیت
شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویشز دست دل که چه ناورده ایم بر سر خویش
نمانده خاک بریزم چه خاک بر سر خویشبه تنگ آمدم از اشک دیده تر خویش
دلا زلعل لب اومخواه بوسه مزنبه پیش دوست و دشمن به سنگ گوهر خویش
مدام از غم لعل لبان میگونشبه جای باده کنم خون دل به ساغر خویش
هوا عبیر فشان گشت وباد عنبر بویگشودتا گره از طره معنبر خویش
مکن که همچو پری دیدگان شوی مجنونهمی چه می نهی آئینه در برابر خویش
نه از فرشته و حوری نه زآدمی وپریتو را پدر که بود باز جو ز مادر خویش
نه دل گذارد و نه دین به مسلم وکافربه رهزنی دهی اذن ار به چشم کافر خویش
نوشت وصف رخت را ز بس بلند اقبالنمانده است که آتش زند به دفتر خویش