گنج

شمارهٔ ۲۵۳

۱۲ بیت
بر دلم خورده تیر مژگانشنبرم جان ز زخم پیکانش
خویش را یوسف افکند در چاهگر ببیند چه زنخدانش
خوار گردد به چشم بلبل گلگذر افتد اگر به بستانش
کرده ثابت که هست جوهر فردوز دهانش شده است برهانش
چه عجب گر ببرده از من دلرخ مانند ماه تابانش
که رخش را ببیند ار سلمانرود از دست دین و ایمانش
نرسد دست کس به دامانمدست من گر رسد به دامانش
لب گشودی به پیش غنچه مگرکز غمت خاک شد گریبانش
با وجود توام تمنا نیستبه بهشت وبه حور و غلمانش
آنکه باشد اسیر عشق بتیهمه عالم بود چو زندانش
خون دل بسکه ریزم از دیدهکهربایم بشد چومرجانش
آنکه چون من بود بلند اقبالسر چوگو برده پیش چوگانش