شمارهٔ ۲۵۲
چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمشکردمش خون و ز راه دیده بیرون کردمش
چون تو را دیدم که داری طره زنجیرسانداشتم من هم دلی شوریده مجنون کردمش
گفتم چشمم سیل اشکم شهر را سازد خرابگفتمش گو شوخراب از گریه مأذون کردمش
چهره زردی داشتم ز اندوه هجر ودرد وعشقچون رخ دبر زخون دیده گلگون کردمش
ریختم از بس در وگوهر ز چشم اشکباردر بر هر بینوائی همچو قارون کردمش
گفتم ای دل کن حذر از زلف همچون مار یارگفت اگر او هست ماری من هم افسون کردمش
گفتمش جان نرخ بوسی از بلند اقبال گیرگفت می ترسم بگوید خوب مغبون کردمش