شمارهٔ ۲۵۱
لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندششور عالم در لبش شیرین رطب می خواندش
شد ترشح قطره خونی زچشمم بر رخشاز دل من قطره خونی است لب می خواندش
روشنی روی او وتیرگی موی اوستاینکه درعالم منجم روز وشب می خواندش
پا به دوشش سر به گوشش می نهد زلف کجشراست می گوید کسی گر بی ادب می خواندش
زلفش از توقیع فرمان گشته بس پیچیده ترطفل دل ناخوانده خط از بر عجب می خواندش
من همی گویم که زلفش چینی است از چین و بواز سیاهی گر کسی زنگی نسب می خواندش
پای تا سرگشته چون آتش تنم از تاب عشقبی وقوفی بین طبیب آزار تب می خواندش
روز و شب از بس دلم نالد گمانش چنگی استگر بلنداقبال در بزمطرب می خواندش