گنج

شمارهٔ ۲۵۰

۱۲ بیت
دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدشبا همه مهر آنچه داردکینه با من باشدش
با دل من جنگ داردگویی آن مژگان سنانکابروی چون تیغ و زلف همچوجوشن باشدش
دارد از لب غنچه از روگل زموسنبل کجاز بر او کس هوای سیر گلشن باشدش
دل به در بردم ز چنگ زلف او چمشش ربودچون توان جان بردن از دستش که صدفن باشدش
مژه اش هم میکند کار سر سوزن به دلنه همی تنها دهان چون چشم سوزن باشدش
آنکه ثابت از دهانش نقطه موهوم کردخودنمی دانم یقین یا حرفی از ظن باشدش
زلف او را زآن همی گویم که خونعاشق استهم به پیش پای ریزد هم به گردن باشدش
خوشه چین خرمن حسن رخ یاریم ماخوشه چین لابد بود آن را که خرمن باشدش
زاهدم گفتا که دل را حفظ کن از رهزنانای خوشا آن دل که ترک دوست رهزن باشدش
چشم ما را اشک ما درهجر روشن داشتههر چراغی نوروضوء اوز روغن باشدش
باغبانا گل بلنداقبال از باغت نچیدگل نباشد پاره های دل به دامن باشدش
دیدی ای دل شد به ما آخر کمال ما وبالهمچو طاووسی که پر بی شبهه دشمن باشدش