شمارهٔ ۲۴۹
غم هجران به جان من زد آتشبه مغز استخوان من زدآتش
سراپا سوختم از دوری یارچرا بر نیستان من زد آتش
حدیثی گفتم از هجران که ناگهبیانش بر زبان من زدآتش
دهد بر باد تا خاکسترم رابه جان ناتوان من زدآتش
چه خصمی داشت با من دوست کز هجرچنین برخانمان من زدآتش
به شاخی آشیان کردم چومرغیفلک بر آشیان من زد آتش
بلند اقبال را دیدم که میگفتغم هجران به جان من زدآتش