شمارهٔ ۲۴۸
عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاشساکنم در گوشه میخانه می کردند کاش
زندگی جاودان تا گیرم از سر بعد مرگکاسه فرق مرا پیمانه می کردند کاش
بر فروزد هر کجا شمع عذار آن نازنیناندر آن محفل مرا پروانه می کردندکاش
تا مگر بر گردنم از زلف زنجیری نهنداین پریرویان مرا دیوانه می کردندکاش
تا به دست آید دل جمعی پریشان همچومنطره طرار او را شانه می کردند کاش
خال جانان دانه است وطره اودام دلمبتلای دامم از آن دانه می کردند کاش
زلف اورا مار کردندورخش را گنج حسنهم بلنداقبال را ویرانه می کردندکاش