شمارهٔ ۲۴۷
زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتشو از آتش ودود تو دلم گشته مشوش
جان ودلوهوش وخرد وصبر وتوانممی بود وربود از کف من خال توهر شش
ماهی به رخ اما نبود ماه زره پوشسروی به قد اما نشود سروکمان کش
بینی ودو ابرو ودوچشم تو برددلاسمی بود اعظم ز چپ وراست منقش
زلف تومرا چون شده زنجیر غمی نیستدیوانه ام ار کرده ای از روی پریوش
بر پیلتن اسب تو ببینم چو رخت راهمچون شه شطرنج شوم کش به کشی کش
مانند بلنداقبال الحق نتوان گفتدر وصف رخ دوست کسی شعر چنین خوش