شمارهٔ ۲۴۵
دلا غلام در دوست باش و سلطان باشهر آنچه حکم نماید مطیع فرمان باش
تورا چوخاتم فرماندهی به کف دادندبه پشت باد بزن تخت را سلیمان باش
نصیحتی کنمت ترک آرزوها کنزکار خویش وزکردار خود پشیمان باش
چو صبح عید رسد از پی تقرب خویشبه پیش دلبر خود گوسفند قربان باش
تو را ز یوسف گمگشته چون به دل داغ استبه کنج بیت حزن همچو پیر کنعان باش
چگونه جمع شود عاشقی وخاطر جمعچو زلف یا راگر عاشقی پریشان باش
غمین مباش غم عالم ار شود یارتچوبختیان قوی پشت سخت کوهان باش
به یاد آن صنم سروقد گل رخسارچه حاجتت به گلستان تو خود گلستان باش
گرت هوا است که چون من شوی بلنداقبالز جان ودل بگذر محو روی جانان باش