گنج

شمارهٔ ۲۴۳

۹ بیت
دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرسساحری می کند از نرگس جادو که مپرس
رخنه در دین کنداز ناوک مژگان که مگوزخم بر دل زند از خنجر ابرو که مپرس
آن پری رو نه دلم را همی آشفته نمودبسته اش کرده به زنجیر زگیسوکه مپرس
بت من خوب نگاری است ولی با دل منبد چنان میکند از گفته بدگو که مپرس
دوش از زلف تودرحلقه ما تا دل شبگفتگوبود پریشان تر از آن موکه مپرس
چشم من چشمه کنارم شده جوئی ز غمتآب از آن چشمه روان است در این جو که مپرس
به گمانت که نهان است زچشمم رخ توآفتاب است وعیان است ز هر سوکه مپرس
خواهد ار کس خرد از لعل تو بوسی بایداینقدر سیم بریزد به ترازو که مپرس
گرچه خوانند همه خلق بلند اقبالمپستم از هجر توای ترک جفا جوکه مپرس